محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1250

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و چون خبر سپاه به بغداد آمد [ كه مأمون به نزديك رسيد ] نامه كردند از پنهان ابراهيم بن المهدى به [ حميد طوسى ] و او را با سپاه بخواندند تا بغداد به دو سپارند ، و ابراهيم بن المهدى را بگيرند و به دو دهند . حميد حسن را همچنان با بند به سراج خادم سپرد و به پزشك ، و خود با سپاه به در بغداد آمد . ابراهيم خليفت خويش ، عيسى بن محمّد بن [ ابى ] خالد المرورودى را ، با سپاه به حرب حميد فرستاد . و عيسى بيامد . و همه سپاه را دل با حميد بود . چون با او برابر شدند ، يك زمان حرب كردند ، به هزيمت باز بغداد شدند . و حميد را كس فرستادند كه بياى تا ابراهيم را بگيريم و به تو سپاريم . ابراهيم آگاه شد و پنهان گشت به بغداد شب چهارشنبه نيمهء ماه محرّم به سال دويست و سه . و ديگر روز پنجشنبه حميد به بغداد اندر آمد و بغداد بگرفت و شهر بياراميد . و مأمون را از بهر بغداد دل مشغول بود . چون به حلوان آمد ، خبر آمدش كه حميد با سپاه حسن به بغداد آمد ، و ابراهيم ناپيدا شد ، و دعوت مأمون به بغداد آشكارا شد و فتنه بنشست ، و خداى عزّ و جلّ او را از حرب كردن برهانيد . از حلوان برفت و به بغداد آمد و به خليفتى بنشست و جهان بياراميد و فتنه بنشست بىحرب . و مأمون روز شنبه اندر بغداد رفت وقت چاشتگاه شانزدهم از ماه صفر به سال دويست و چهار . و طاهر روز سديگر با سپاه خويش بيامد و مأمون او را بسيار بنواخت و همه كار خويش به دو سپرد . و به حسن بن سهل كس فرستاد به واسط تا بند از وى برداشتند و او را اميرى واسط داد ، و همه سپاه را از وى جدا كرد و سوى خويش خواند . و چون مأمون به بغداد آمد ، جامه و كلاه و علمها همه سبز داشت با همه سپاه . و هر روزى طاهر را از مأمون حاجتى روا بودى ، و يك روز طاهر اندر رفت و اين حاجت برداشت كه جامه ها همه سياه كنند . مأمون اجابت كرد و بفرمود تا قباها و علمها سبز كردند و بسيار بدوختند . و روز آدينه به سراى خويش اندر بنشست و همه خلق را بارداد . پس بفرمود تا درّاعه اى سياه بياوردند و به سر او فرود افگندند ، و طاهر را قبايى سياه در پوشانيدند و كلاه سياه ، و همه سرهنگان همچنين . آن روز سياه به مزگت شد و خطبه كرد . و به همه شهرها